تبليغاتX
مهرگیاه

مهرگیاه

سبزه خط تودیدیم و ز بستان بهشت...

گویند کلمه ی عشق برگرفته از نام گیاهیست که می پیچد و بالا می رود...  

و تو درمیان بازوان اوچنان غرق در رویِشِ زیبایش می شوی که دربندشدن خود را فراموش میکنی. آنقدر غرق می شوی و تسلیم که  بی اراده می خشکی، می میری وفنا می یابی و این عشق است که می ماند و گلیست که از آن شکفته...

عشق می پیچد، می سوزاند و بالا می رود. "همه چیز "می گیرد  و هیچ نمی دهد. و این ذات عشق است. عشق خالص ...

آری ،فقط عشق ناب است که می ستاند و می ستاند و دیگر هیچ ...

و آن که این گونه ننگرد عاشق نیست ، سوداگر است . و زنهار که عشق را با "سودا" سایشی نیست. شگفتا که عاشق کم است و معشوق فراوان و عشق هیچ. عاشقی که "هیچ نخواهد" با اینکه بتواند وعشقی که "وجود" بستاند بی آنکه" جود" کند ، ومعشوق!؟... آنقدر هست که این بشر فانی را بفریبد به فروختن فرّ وعزت خویش به هیچ...

و فقط او بود که چیزی نخواست وهمه چیز  بخشید و هیچ نستاند ، و فقط اوبود که عاشق ماند. یگانه عاشق . اول و آخر، ظاهر و باطن.یگانه ای که از عدم عشقی آفرید که می پیچد، می سوزاند و بالا می رود . اولین عاشقی که بزرگترین عشق را آفرید و زیبا ترین معشوق را.عاشقی که از ازل تا ابد عاشق ماند . بخشید بی آنکه سودا  کند. بخشید. بی حد وحساب بخشید. اگر چه قدیر بود و قادر اما، غنی بود ونستاند...

واو عاشق ماند  و عشقی را باز آفرید که می ستاند و می سوزاند. عشقی که می پیچد، بالا می رود، گل می دهد ... و سرانجام  پژمرده می شود و می میرد. و همچنان اوست که می ماند. یگانه عاشق، از ازل تا ابد...

«سبحانک یا  من بداء خلق کل شی ء و یا  من باقی بعد فنا کل شیء» 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 0:11  توسط امین  | 

 معمولاً این طور است:

 ۳۰ سال اول زندگی را صرف کسب ابزارمی کنیم. ابزار برای زندگی. ۳۰ سال دوم را صرف استفاده از این ابزار و۳۰ سال سوم هم به طریق "عادت" سپری می شود وتدریجاً صرف از دست دادن ابزار زندگی و نهایتاً خود زندگی. در واقع برای بهره برداری از ۳/۱ عمر باید روی ۳/۲ آن سرمایه گذاری کرد. تازه ۳/۱ از این یک سوم باقی مانده را در خوابیم. به عبارتی می ماند ۹/۲ از کل عمرمان. فرصت کمیست؟!!

... بیایید نترسیم! جلو برویم٬ لذت ببریم از اکنونمان. تا می توانیم سفر کنیم٬ به دریا٬ به کویر٬ به دورترین نقطه ی جهان. و فقط ببینیم و تا می توانیم ببینیم و لذت ببریم. عاشق شویم٬ عشق راتجربه کنیم و بگذاریم که پرنده ی عشقمان تا هر کجا که می خواهد پرواز کند. تا فرصت هست از بودن در کنار خانواده٬ پدر٬ مادر٬ برادر٬ خواهر٬ دوستان و... لذت ببریم. از ساعات خوش "با هم بودن" لذت ببریم. از کار کردن و حس خوشایند "مفید بودن"٬ از کمکهای بی چشم داشتی که به دیگران می کنیم لذت ببریم. از نو بودن٬ از تنوع لذت ببریم.

... بیایید نترسیم٬ خودمان را محدود نکنیم. محدود به چهارچوب "افتخار". به اینکه دیگران از ما تعریف کنند و بر ما غبطه بخورند. محدود به اینکه ما در میان عده ای "اولین" باشیم٬"برترین"باشیم. تنها لذت این دنیا برتری کردن نیست. چرا باید همه ی زندگیمان٬ برنامه هایمان و لذتهایمان فقط و فقط در این جهت باشد؟

نخواهیم که معشوق باشیم٬ چرا که معشوق نیز در چهارچوب افتخار گرفتار است. وصال و فراق برای معشوق نیست. عاشق باشیم و شهد وصال و غم فراق را تجربه کنیم. و اصلاً از غم لذت ببریم! از شروع غم و استراحت و فراغتی که بما می دهد. از پایان غم که به روشنی می انجامد و از انتظار.

راضی باشیم به آنچه در تقدیر ماست. خداوندی نکنیم٬ تسلیم شویم و بندگی کنیم تا همیشه بتوانیم از "اکنون" لذت ببریم... آن وقت درمی یابیم که ۹/۲ زیاد هم کم نیست!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 0:51  توسط امین  | 

عطار می گوید که شیخ صنعان در سرزمین روم گرفتار عشق دختری ترسا شد و هر چه شاگردان و مریدان و اطرافیان سعی کردند او را از این گرفتاری برهانند، نشد که نشد...

به راستی چه شد که شیخ بازگشت؟ چگونه بیدار شد؟ آیا به واسطۀ دعای مریدان، یک شب خوابید و صبح برخاست و دید که دیگر به دختر ترسا علاقه ای ندارد؟ همین؟ به همین راحتی؟ اصلاً این با عقل جور درمی آید؟

خیر، به این راحتی ها نیست. شیخ  از همان ابتدا در فکر بود. در فکر رهایی. فکرش می کاوید، چرا که او شیخ صنعان بود. خسته و مایوس نشد. آنقدر فکر کرد تا بالاخره شناخت؛ خودش را، آن دختر را، جایی را که در آنجا قرار گرفته بود، موقعیت کنونیش را، داشته هایش را، نداشته هایش را، و خواسته‌هایش را. همه را شناخت. دید. درک کرد. فهمید. آگاه شد.  و دانست. 

راه ها را پیش رو گذاشت. چه می توانست بکند؟ با این شرایطی که در آن گرفتار شده بود، راه بازگشتش چه بود؟ چگونه کمترین آسیب را می دید؟ چگونه راحتتر می شد دل کند؟

و شیخ بازگشت. آگاهانه بازگشت. "انتخاب" کرد و بازگشت. خودش تصمیم گرفت که بازگردد. و اینکه چگونه بازگردد. چرا که شیخ

خود تا نیمۀ راه رفت، اما نیمۀ بعدی را نرفته پیمود. با چشمهایش پیمود.

شیخ چون شیخ بود، چون پیر عهد خویش بود، توانست راه را نرفته بپیماید. و پیمود. و او کار بزرگی کرد...

جهاد اکبر، عملیات انتحاری نیست که ناگهان تصمیم بگیری کدام را انتخاب کنی. همانند همۀ جنگ های دیگر نیاز به راهبرد دارد. شیخ واقعاً کار بزرگی کرد...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 0:58  توسط امین  | 

خیلی زود بزرگ شدم. خیلی زودتر از آنچه فکرش را می کردم. تا دیروز در ناز و نعمت بودم. پرورده می شدم، مورد توجه بودم. تا همین دیروز خودمان. نه دیروزهای دور.

و امروز خودم هستم و خودم. نه تنها باید روی پای خود بایستم و متکی به کسی نباشم، بلکه باید بپرورانم، توجه کنم، مراقبت کنم، و حمایت کنم. به گذشته ام می نگرم. به کودکی ام. به نوجوانیم. انگار دیگر من همان انسان نیستم. او مرد. او همان جا در گذشته ای نه چندان دور مرد. مرگی تدریجی که با تولدی تدریجی همراه است. مرگ و زندگی، پشت سر هم، هماهنگ، هر دو باهم. آنقدر ظریف و خزنده پیش می رود که حرکتش را متوجه نمی شوی.

خیلی زود بزرگ شدم. زودتر از بقیه. ناگهان تنها شدم. تکیه گاه ها پشت سر هم فرو ریختند. طوری به آنها تکیه داده بودم، که حتی نبودنشان به ذهنم خطور نمی کرد. گویی جزو ماندگارترین اصول جهان اند.

تکیه گاه‌ها فرو ریختند. پندارها بر باد رفتند. چشم باز کردم و فقط خود را یافتم و او را...  راه سختیست اما می توان پیمود. او با من است. او همه جا هست...  باید بپیمایم. با کمک او و نه به تنهایی و نه با تن ها. فقط با او.

یا حی و یا قیوم

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 0:11  توسط امین  | 

شمعی روشن می شود... نور آغاز می شود... در همه جهت منتشر می شود... کم سو ولی با سرعتی باورنکردنی... و روشن می کند... نور، نور خالص! نور تجلی بخش!

مهر مادری آغاز می شود... لطیف و خالص... و پر از برکت و نور... و احساسی که نه از درون دل که از تمام وجودش سرچشمه می گیرد، بالا می آید و ... به جای فوران، به جای انفجار، در نگاهی ساده خلاصه می شود... و مهر، جان می گیرد... کم سو ولی با سرعتی باور نکردنی... و روشن می کند...

و احساسی یگانه و غریب از درونت فریاد می زند: "دوستت دارم مادر!"

                                            

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 23:46  توسط امین  | 

...و نيرنگ زشت جز دامن صاحبش را نگيرد (فاطر-۴۳)

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 0:9  توسط امین  | 

 هر وقت دلم می گرفت پیاده راه می افتادم، می رفتم به باغ نزدیک خانه مان، و در امتداد خیابان حاشیهء آن باغ قدم می زدم . غروب زیبای خورشید  ونور منحصر به فردش در آن لحظهء خاص ، با همراهی درختان باغ ، تصویری می ساختند که تا ماندگار ترین نقطهء مغزم نفوذ می کرد. باغی بود کهن که مسلماً حرفهای زیادی برای گفتن داشت، اما ساکن و ساکت ...غروب در آن باغ خاموش آرامش و سکوت عمیقی در من ایجاد می کرد  و مرا به سفری چند دقیقه ای به دنیایی می برد که "چهار" چوب نداشت، بلکه صدها،هزاران و شاید بی نهایت "چوب" داشت! فارغ از همه چیز...

باغی بود که واقعاً وجود داشت. در همین دنیای خودمان.اما  انگار در پس این باغ خاموش، باغی دیگر مخفی بود. نه در عالم واقعیت بلکه در دنیایی دیگر. باغ مخفی جایی بود که احساساتم همانند کودکی شاداب در آن می دوید، می پرید و بازی می کرد. زمین می خورد ، دردش می گرفت اما صدایش را هم درنمی آورد.از پریدن و بازی کردن خسته می شد اما به روی خودش هم نمی آورد...

زمان سپری شد ، و روزی دیدم که  صداهایی از داخل باغ می آید.صداهای نخراشیده ای  که از مرگ نزدیک باغ خبر می دادند. در ختان باغ هر روز کمتر و کمتر می شدند. و سرانجام...

دیگر اثری از آن باغ ساکت نبود. تنها چیزی که باقی مانده بود، میز های کوچک پراکنده ای بود که زمانی  پایین تنهء درختان سرسبز آن باغ را تشکیل می دادند. قرار بود خانه هایی در آنجا ساخته شود...

و اینبار که در امتداد همان خیابان  قدم می زدم، احساس دلگیری بمن دست داد، چرا که دیگر خبری از آن دنیای دیگر نبود.باغ رفته بود و فقط خورشید مانده بود و غروب بی نظیرش. با خودم گفتم: «چه غم انگیز؟ اگر غروب هم روزی برود چه؟»  ترسی وجودم را فراگرفت. «یعنی هر چیزی ممکن است  روزی برود؟ هر چه دارم؟!» و تازه فهمیدم که چه حقیرم. و تازه بعد از آنکه فهمیدم که حقیرم، دریافتم که هیچ چیز  حتی مجازی ترین وغیر واقعی ترینشان در این دنیا نمی ماند. همه می آیند، متولد می شوند، زندگی می کنند و می میرند  و دیگری جایشان را می گیرد. مثل آب روان، مثل باد وزنده  و مثل نور در حرکت.هر آنچه ساکن باشد محکوم به فناست. و شاید باغ من به همین خاطر مرد...

یکبار دیگر به جایی که قبلاً باغی بود  نگاه کردم. دیگر اثری از درختان سبز نبود. از میز های کوچک و پراکنده هم اثری نبود. تیر آهن های قرمز رنگ   ساختار بلور مانند خانه هایی را مشخص می کردند. خورشید داشت غروب می کرد و نور بی نظیر ش در آن لحظه ء خاص، تیر آهن های قرمز را سرخ تر  می کرد. چشم انداز بی نظیری بود. با خودم اندیشیدم:«دنیای مخفی پشت آن جای خوبیست برای احساس من تا  بدود ، از این شبکهء بلوری عظیم بالا برود و از آنجا... پرواز...  آخردیگر احساس  من کودک نبود.هوسِ پرواز کرده بود!

                                       

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 0:37  توسط امین  | 

... همواره و به طرق مختلف در معرض دامهای شیطان و پرتگاه های زندگی ام. تازه می فهمم که "هیهات من الذلّه" یعنی چه!

چقدر سخت است که انسان بتواند از ذلت بزرگ که همانا اسارت نفس است رها شود...

و ما چقدر حسینی هستیم؟ چقدر آزاده زیسته ایم؟ چقدر در اسارت نفسمانیم؟ چقدر در اسارت وابستگی هایمان، نیازهایمان، لذتهایمان و در اسارت لحظات خوش زندگی... چقدر ، چقدر ، چقدر... 

فاصله مان آنقدر هست که اباعبدا.. (ع) برایمان افسانه ای محزون شده و اهمیت واقعه ی کربلا فقط در یک بُعد آن خلاصه شده؛ بُعد تراژیک.  آیا واقعاً کربلا هم رستم و سهرابی دیگر است؟؟؟ فقط یک داستان تراژیک؟ آیا امام حسین (ع) سیاوشی دیگر است؟؟؟ که برای اثبات بی گناهی اش ... نمی دانم چه بگویم، فقط عین ظلم است اگر اینگونه بنگریم! .... 

چرا باید وحشیانه به جان خودمان بیفتیم و بر اثر ماده ی مخدری که با ضربات پی در پی دست بر سینه، درون بدنمان ترشح می شود به حالت شبه-نئشگی بیفتیم و فکر کنیم که "روحانی تر" شده ایم؟!

 آیا بهتر نیست (علاوه بر اشک ریختن برای مصیبت آن حضرت) ساعتی هم بنشینیم و به این فکر کنیم که " چرا آن حضرت افسانه ای دست نیافتنی شد؟" و  "چرا ما کوفیان این همه در بند وابستگی هایمان هستیم که ندای "هل من ناصر ینصرلی" را همه ساله می شنویم، بیعت می کنیم، ولی در میدان جهاد اکبر شانه خالی می کنیم؟" به این بیندیشیم که "چرا باید  در حالی که در آغوش شیطانیم ناله ی آزادگی سر دهیم و به تأسی از ثارا... بارها "هیهات من الذلّه" را طلب کنیم ولی هربار ناامیدانه به چنگال نفس بازگردیم؟"

 .... دست پر برکت عباس(ع) به سویمان دراز شده ... آب حیاتمان می دهد ... می نوشیم ... و هنوز در اسارتیم...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 0:32  توسط امین  | 

می خواهم طوری بمیرم که حتی ذره ای از وجودم، از این بدن خاکیم در جایی باقی نماند. آب شود و در دریا حل شود، دود شود و در آسمان پراکنده شود و بسوزد و در سرتاسر زمین پخش شود... من این نیستم. این دست و پا و تن، من نیست. "من" نمی میرم. من از ازل بوده ام، پیموده ام تا بدین جا رسیده ام و باز هم خواهم رفت، تا ابد. ذات من حرکت است، پس فقط می روم.

دوست دارم پس از مرگم، قطعه قطعه شوم، هر قطعه در جایی. دوست دارم این بدن خوراک حیوانات شود، نیست شود . نه بخاطر اینکه از این تن بی زارم، نه. فقط پس از مرگ برایم فرقی نخواهد کرد. حتی نخواهم فهمید که آیا کسی دلتنگم شده است یا نه؟ یا اینکه مرگم کسی را تحت تاثیر قرار داده یا نه؟  من هم دیگر دلتنگ کسی نخواهم بود. آرزوی دیدار مجدد عزیزانم را نخواهم داشت. همه ی دنیا در آن نقطه برایم پایان خواهد یافت. هر چه داشته ام. هر چه بدان دلبسته بوده ام. هر که دوست داشته ام. تمام رنج ها، تمام شادی ها، همه و همه...  نقطه ی پایان. نقطه ی خاموشی و سکوت. لحظه ای که همه چیز متوقف می شود. نقطه سر خط!

در حقیقت در لحظه ی مرگ انسان ها نمی میرند، بلکه این زمان است که می میرد. زمان متوقف می شود و هر آنچه وابسته به اوست از بین می رود. بدن، تحرک، انرژی، و حتی خاطرات همگی به تدریج محو می شوند.

موقع مرگ، من نمی میرم. دنیا می میرد٬ و من همچنان جلو می روم. فرقی نمی کند، دنیایی که بر روی این ستون از جنس زمان ساخته ام، بالاخره روزی فرو خواهد ریخت چون زمان میراست. واین منم که همچنان  پیش می روم. دوست ندارم وابسته به زمان باشم.تکه تکه، ذره ذره می شوم. مهم نیست کسی برایم اشک بریزد، از مرگم شاد باشد، بی تفاوت باشد. من میروم و اگر قرار باشد روزی این راه را باز گردم، این اوست که باز خواهد گرداند، نه زمان. نقطه سر خط!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 1:17  توسط امین  |