گویند کلمه ی عشق برگرفته از نام گیاهیست که می پیچد و بالا می رود...
و تو درمیان بازوان اوچنان غرق در رویِشِ زیبایش می شوی که دربندشدن خود را فراموش میکنی. آنقدر غرق می شوی و تسلیم که بی اراده می خشکی، می میری وفنا می یابی و این عشق است که می ماند و گلیست که از آن شکفته...
عشق می پیچد، می سوزاند و بالا می رود. "همه چیز "می گیرد و هیچ نمی دهد. و این ذات عشق است. عشق خالص ...
آری ،فقط عشق ناب است که می ستاند و می ستاند و دیگر هیچ ...
و آن که این گونه ننگرد عاشق نیست ، سوداگر است . و زنهار که عشق را با "سودا" سایشی نیست. شگفتا که عاشق کم است و معشوق فراوان و عشق هیچ. عاشقی که "هیچ نخواهد" با اینکه بتواند وعشقی که "وجود" بستاند بی آنکه" جود" کند ، ومعشوق!؟... آنقدر هست که این بشر فانی را بفریبد به فروختن فرّ وعزت خویش به هیچ...
و فقط او بود که چیزی نخواست وهمه چیز بخشید و هیچ نستاند ، و فقط اوبود که عاشق ماند. یگانه عاشق . اول و آخر، ظاهر و باطن.یگانه ای که از عدم عشقی آفرید که می پیچد، می سوزاند و بالا می رود . اولین عاشقی که بزرگترین عشق را آفرید و زیبا ترین معشوق را.عاشقی که از ازل تا ابد عاشق ماند . بخشید بی آنکه سودا کند. بخشید. بی حد وحساب بخشید. اگر چه قدیر بود و قادر اما، غنی بود ونستاند...واو عاشق ماند و عشقی را باز آفرید که می ستاند و می سوزاند. عشقی که می پیچد، بالا می رود، گل می دهد ... و سرانجام پژمرده می شود و می میرد. و همچنان اوست که می ماند. یگانه عاشق، از ازل تا ابد...
«سبحانک یا من بداء خلق کل شی ء و یا من باقی بعد فنا کل شیء»







